پارانوئیدهای سپید

سپیدی های روسیاه

پارانوئیدهای سپید

سپیدی های روسیاه

صداها

 

چقدر هیجان انگیز

وقتی صداهایی را بشنوی که می خواهی

خودت انتخاب کنی که چه صداهایی را بشنوی

مردم را ببینی و روی آنها صدا بگذاری

حتی صدای خروس همسایه را نیز عوض کنی

آهنگ تلویزیون آهنگ مورد علاقه ات باشد

صدای بوق ماشینها را خودت انتخاب کنی

بر روی سکوت صحرا سنفونی بتهوون بگذاری

بر ازدحام آدم ها و ماشین ها قطعه زنبور عسل را اجرا کنی

حتی بر روی خواب هایت صدا بگذاری

همین است که هدفون از گوشم در نمی آید

نمی خوام صدای افکارم را بشنوم

 گاهی آنچه را می شنوم که نیست

و حالا آنچه را می شنوم که می خواهم

و ای کاش آنچه را نیز می دیدم که می خواهم

 

حماقت

 

زمان را احساس می کنی

تماشا می کنی و لذت می بری

می نویسی و خالی می شوی

فراموش می کنی و آرام می شوی

ههه

عریانیت را می جویی و فقط عریانیت را

حماقت انسانی تحسین بر انگیز است

 

لذت را در تلخی شراب می یابی

در دود سیگار

در نگاه غریبه ای رهگذر

در خورد کردن غروری

در نابود کردن زندگیی

حماقت انسانی تحسین بر انگیز است

 

 بهونه میگیری؟

توجیه می کنی؟

بی خیالش می شوی؟

باهاش می جنگی؟

با خودت می جنگی؟

دنبال راه حل منطقی می گردی؟

آخ آخ که حماقت انسانی واقعاً تحسین بر انگیز است

 

تو محکوم به پیروی از قوانین حاکمی هستی که حتی نمی دانی وجود دارد یا نه!

 

لحظه ها

64 روز

1527 ساعت

16620 ثانیه

بینهایت لحظه گذشت

بعضی چون باد

و بعضی مثل الان آتشناک

 

عجیبه فقط اندک لحظه هایی هستند که تصمیم می گیرند این سالها،روز ها،ساعت ها و ثانیه ها چگونه تغییر کنند

اون لحظه ای که به دنیا میآی

اون لحظه ای که عاشق میشی

اون لحظه ای که خداحافظی می کنی

اون لحظه ای که جون دادن یک آدم دیگه رو می بینی

اون لحظه ای که خون جلو چشماتو می گیره

....

و فقط لحظه ای طول می کشه که جون بدی و بمیری

و دیگه مجبور نباشی این همه لحظه های وحشتناک رو تحمل کنی

و لحظه ها چه دیر می گذرند

                                     خیلی دیر

                                                  خیلی سخت

                                                                    خیلی تلخ

جنون

 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشستم

زیباترین حرفت را بگو... شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن...و هراس مدار از اینکه بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید...

 

امشب می خوام به افتخارت یه دل سیر حرف بزنم...به افتخار تو که مثل توهمات تخیلی من واسه خودت می ری و می آیی و به هیچ جاییت هم نیست که سر من چی میاد...ببین، الان وقت خوابه و من می خوام راست ترین حرفهای زندگیمو بی ملاحظه و بی حد و مرز تو این نیمه شب زمستون بزنم. هیچم برام مهم نیست که پلکات هی بیفته و سرت بخوره به میز و نوک دماغت قرمز بشه...!

یه شب بود مثل دیشب و نه هیچ شب دیگه ای . روحمو دادم به باد که داشت خودشو پاره می کرد که بگه منم هستم.اونم دید بدچیزی گیرش نیومده ، لاکردار همه رو برداشت و رفت و یه ذره هم تهش جا نذاشت واسه وقتهایی که می خوام قسم بخورم یا ادا در بیارم که مثلا روحیه مو باختم ، یا از سر لطف اجازه بدم یکی برینه توش...

آهای؛ ملاحظه کاری ، مازوخیست... تو خفه! ... وسط دعوا نرخ تعیین نکن که اینجا بده از ریدن تو روحم بگم و باید حواسم باشه که هر نجیب زاده مودب ، اطو کشیده ، سوسولِ جیگر .... ممکنه اینا رو بخونه و از این الفاظ به اصطلاح رکیک یه هفته تب کنه...

دلم می خواد سر به تن هیچ حرومزاده ای نباشه...آدم حسابی هاش به کنار.دلم نمی خواد اینارو با اسم مستعار به خورد جماعت بدم که مثلا یهو جا نخورن که این خانم چرا یهو چاک دهنشو کشیده و داره هر چی می تونه می گه.

ببین ؛ اصلا می خوام ببینم کی جیگرشو داره بیاد جلو و به من بگه خفه شو؟...نه واقعا. اگه جیگرشو داری بیا جلو...منظورم همون شهامتیه که این روزا هممون قورت دادیم و یه آروغ فندقی هم روش که ای بابا ...شهامتو باد برده...

اصلا من نمی دونم مگه این روزهای کوتاه نمایشگاهه که اینطوری داری تماشا می کنی و کم مونده یه پاکت تخمه هم دستت بگیری و جق جق بشکنی؟....گور باباتو تخمه م یخوای بشکنی ، بشکن.فقط پوستاشو زمین نریز که جارو کشیدن این مخروبه ، جون از همه جای آدم در میاره...اینهمه سر و صدا که از این نره خرها و ماده سگها می شنوی ، نه که بخوان ناخن بکشن رو اعصاب من ...نه...اونا فقط دارن همسرایی میکنن که من خوابم نبره...

...خوب کجا بودیم؟...چی می گفتم؟...

آهان...گفتم می خوام امشب راست ترین حرفهای زندگیمو به زورو قلدری هم که شده بگم...

.....

چی بگم آخه.بی خیال. حوصله شو ندارم.خوابم می یاد.به هرحال سرتو در نیارم.خلاصه اش اینکه لطف کن سر یه قبر دیگه برینین و الا هیچ روح نمک به حرومی زیراین سنگ قبر نخوابیده که هی میای وبه خیال خودت با اون پوزخنداحمقانه می گی:هه هه...ریدم توروحش

 

سرنوشت

 

زندگیم مثل یک خودکار تو دستم

سر نوشت تو دستم...آره خودم مینویسمش.

ولی باور نمی کنند!

خودم مینویسمش , گاهی حتی یک کلمش رو کسی نمیخونه!

یا شاید نمیتونه بخونه , شاید زندگیم رو بدخط می نویسم!

حالا آخرین کلمه ئ زندگیم رو مینویسم!

ودیگه خودکارم هیچ چیز نمینویسه, هیچ چیز...هیچوقت.

پرواز...

این آخرین کلمه بود , و تو باید باور کنی که من زندگم رو تا آخر نوشتم

من پرواز را تجربه میکنم

قلبت را برایم باز کن آسمان خاکی.

 

 

 

گذشته....

 

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخواست که من به زندگی نشستم

زیباترین حرفت را بگو... شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن...و هراس مدار از اینکه بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید...

 

امشب می خوام به افتخارت یه دل سیر حرف بزنم...به افتخار تو که مثل توهمات تخیلی من واسه خودت می ری و می آیی و به هیچ جاییت هم نیست که سر من چی میاد...ببین، الان وقت خوابه و من می خوام راست ترین حرفهای زندگیمو بی ملاحظه و بی حد و مرز تو این نیمه شب زمستون بزنم. هیچم برام مهم نیست که پلکات هی بیفته و سرت بخوره به میز و نوک دماغت قرمز بشه...!

یه شب بود مثل دیشب و نه هیچ شب دیگه ای . روحمو دادم به باد که داشت خودشو پاره می کرد که بگه منم هستم.اونم دید بدچیزی گیرش نیومده ، لاکردار همه رو برداشت و رفت و یه ذره هم تهش جا نذاشت واسه وقتهایی که می خوام قسم بخورم یا ادا در بیارم که مثلا روحیه مو باختم ، یا از سر لطف اجازه بدم یکی برینه توش...

آهای؛ ملاحظه کاری ، مازوخیست... تو خفه! ... وسط دعوا نرخ تعیین نکن که اینجا بده از ریدن تو روحم بگم و باید حواسم باشه که هر نجیب زاده مودب ، اطو کشیده ، سوسولِ جیگر .... ممکنه اینا رو بخونه و از این الفاظ به اصطلاح رکیک یه هفته تب کنه...

دلم می خواد سر به تن هیچ حرومزاده ای نباشه...آدم حسابی هاش به کنار.دلم نمی خواد اینارو با اسم مستعار به خورد جماعت بدم که مثلا یهو جا نخورن که این خانم چرا یهو چاک دهنشو کشیده و داره هر چی می تونه می گه.

ببین ؛ اصلا می خوام ببینم کی جیگرشو داره بیاد جلو و به من بگه خفه شو؟...نه واقعا. اگه جیگرشو داری بیا جلو...منظورم همون شهامتیه که این روزا هممون قورت دادیم و یه آروغ فندقی هم روش که ای بابا ...شهامتو باد برده...

اصلا من نمی دونم مگه این روزهای کوتاه نمایشگاهه که اینطوری داری تماشا می کنی و کم مونده یه پاکت تخمه هم دستت بگیری و جق جق بشکنی؟....گور باباتو تخمه م یخوای بشکنی ، بشکن.فقط پوستاشو زمین نریز که جارو کشیدن این مخروبه ، جون از همه جای آدم در میاره...اینهمه سر و صدا که از این نره خرها و ماده سگها می شنوی ، نه که بخوان ناخن بکشن رو اعصاب من ...نه...اونا فقط دارن همسرایی میکنن که من خوابم نبره...

...خوب کجا بودیم؟...چی می گفتم؟...

آهان...گفتم می خوام امشب راست ترین حرفهای زندگیمو به زورو قلدری هم که شده بگم...

.....

چی بگم آخه.بی خیال. حوصله شو ندارم.خوابم می یاد.به هرحال سرتو در نیارم.خلاصه اش اینکه لطف کن سر یه قبر دیگه برینین و الا هیچ روح نمک به حرومی زیراین سنگ قبر نخوابیده که هی میای وبه خیال خودت با اون پوزخنداحمقانه می گی:هه هه...ریدم توروحش